تبليغاتX
عقیده و جهاد
همانا زنده‌گی یعنی آرمان و تلاش در راهَ‌ش
یک کارهایی هست که تقریبن همه انجام می‌دهند. همه. یعنی وقتی ببینی کسی انجام نمی‌دهد تعجب می‌کنی. مثل خرج کردن میلیون‌ها تومن پول برای جشن عروسی، که شامل کارهایی مثل آرایشگاه رفتن عروس و داماد، تزئین ماشین عروس، آتلیه و فیلم‌بردار، تالار و غیره می‌شه.

بعد می‌بینی که با وجود ظاهر کاملن یک‌سان و یک‌سوی کاری که همه انجام می‌دهند، یک عده هستند که برای آن کار دلایل منحصربه‌فرد دارند. برای مثالِ عروسی: 

یکی می‌گوید شب مهمی است که باید با شب‌های دیگر فرق داشته باشد. یکی می‌گوید باید به شوهرم اثبات کنم که من هم می‌توانم مثل بقیه‌ی دخترها خوشگل باشم که حسرت نخورد. یکی می‌گوید خاطره‌ی خوبی خواهد شد و به همه خوش می‌گذره... و حتا یکی می‌گوید من اگر این کار را بکنم خوش‌حال می‌شوم و بازده‌ی زنده‌گی کاری/علمی‌ام بالا می‌رود و می‌توانم برای جامعه مفیدتر باشم.

در این نقطه است که من فحشم می‌آید. چون می‌بینم هر چه آدم‌ها «فرهیخته‌»تر می‌شوند عمل‌شان هیچ فرقی با کف جامعه نمی‌کند، فقط توجیه‌های باکلاس‌تری برای اعمالشان پیدا می‌کنند و سخت‌تر می‌پذیرند که آن کار را برای هم‌رنگی با جامعه انجام داده‌اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:31  توسط مجاهد  | 

avuncular

یعنی کسی یا رفتاری که از مهربانی و خوبی مثل دایی می‌مونه!!

این کلمه صفت هست و علت این که نگفتم «مثل عمو» اینه که ریشه‌ی لاتنیش -avunculus- به معنی دایی هست.
سال نو مبارک:دی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 14:11  توسط مجاهد  | 

نباید بگذارم پروژه‌هام تا موعد تحویلشان طول بکشند. کار سختی نیست، کافی است همه‌ی کارهام را یکی دو روز زودتر شروع کنم. این طوری دو تا اتفاق خوب میفتد:

1. به خودم حس خوبی پیدا می‌کنم چرا که این طوری مثل سیب زمینی منتظر نمی‌مانم کسی از بیرون مجبورم کند تا کارهام را تمام کنم.

2. از کارهام لذت می‌برم چرا که این طوری کارها خلاصه نمی‌شوند در یک سری ددلاینِ اضطراب‌آورِ پشت سر هم.

با تشکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 15:24  توسط مجاهد  | 

چقدر نادر شده وقت‌هایی که یک گوشه‌ی ساکت لم بدهم و کتابی1 دست بگیرم بخوانم.
آه چقدر مشتاقم که خودم را بیش‌تر در این حال ببینم.




1. و آن کتاب شبکه‌ها کامپیوتری یا سیگنال یا... نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:9  توسط مجاهد  | 

به نظر می‌رسد هر قدر هم بزرگ شویم، هر چند تا هم‌سر و هر چند تا بچه هم که داشته باشیم، هر قدر هم سابقه‌ی کار و مدرک تحصیلی، یک عده پیدا می‌شوند که به خاطر «باتجربه‌تر» بودن از تو، شخصیتت را تحقیر کنند که حرف خودشان به‌تر به کرسی بنشیند.


توضیح: امروز با یک ناشر پیر که «پنجاه ساله تو این کاره» و کسی مثل من «باید افتخار کنه که اون کتابش رو چاپ می‌کنه» قرارداد بستم. البته بعد از یک ساعت زدن توی سر کار من، نهایتن درصدی که من می‌گفتم رو قبول کرد. یعنی یه همچین آدم خوش‌قلبی بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:33  توسط مجاهد  | 

یک کارهایی را نباید ترک کرد. حتا اگر درست موقع انجام آن کار احساس کنی یک دفعه 50 کیلو چاق‌تر شده‌ای و عمرن نمی‌توانی برای آن کار از جات بلند شوی.
وقتی یک کار خوب، مثل چهارشنبه‌ها استخر رفتن، را ترک کنی بعد از مدت خیلی کمی یادت می‌رود اصلن نیازی به این کار داشتی و به نظر من این روند به طور کلی باعث می‌شود کم کم به یک موجود کپک‌زده در زنده‌گی تبدیل شوی.
چیزی که سختش می‌کند این است که انگار فقط دو حالت وجود دارد: تو یا در حد مرگ به یک کار پای‌پندی یا بعد از مدتی ترکش می‌کنی. یک چهارشنبه استخر نرفتن، پیچاندن چهارشنبه‌ی بعد را هم راحت‌تر می‌کند.


اضافه بعدن: حتا دارم فکر می‌کنم این کارهای مستمر و منظم هستند که روح زنده‌گی تو را می‌سازند و مسیرش را معلوم می‌کنند. یعنی خیلی مهم هستند، یه وضعی! در این حد که زنده‌گی خالی از عادات منظم و مستمر و خالی از پای‌بندی به یک سری کار، بی‌روح و بی‌جهت می‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 22:17  توسط مجاهد  | 

اصلن چه معنی دارد که من هنوز، هنوز بعد 4 سال خواب تو را ببینم؟ اصلن آدم‌های چهار سال قبل من همه مرده‌اند. تو به چه حقی زنده مانده‌ای و هر چند وقت یک بار گند می‌زنی به روز من؟
هنوز عقیده دارم که خودت می‌خواهی ببینمت در خواب. که بعد وقتی در بیداری دنبالت می‌گردم می‌فهمی. ای بدجنس بی‌رحم. ای بدجنس بی‌رحم بی نام و نشان.
کاش یک جایی همین نزدیکی بودی. یک جایی که هر روز ببینمت زخمم تازه شود. لااقل داستان از این حالت رازآلود چرت در می‌آمد.
می‌دانی؟ نیاز دارم یک روز بنشینیم و قداست آن روزها را در هم بشکنیم. باور کن کار یک ساعت است. بعد تو می‌شوی یک مشاور علمی برای ترجمه‌های من و من دیگر خواب تو را نمی‌بینم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:36  توسط مجاهد  | 

بله. آدم باورش نمی‌شه که یک همچین مفهومی هم معادل تک کلمه‌ای در انگلیسی داشته‌باشه.

defenestration = de + fenestra (window)

جالبه اضافه کنم که پنجره به زبان فرانسوی می‌شه:

fenêtre

علتش تا جایی که می‌دونم اینه که زبان‌های انگلیسی و فرانسوی هر دو به طور عمده در زبان لاتین ریشه‌ دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:31  توسط مجاهد  | 

سخنران از حضار می‌پرسه:

- آی-فون؟

خیلیا دستشونو بالا می‌برن.

-اندروید؟

تعداد انگشت‌شماری دستشونو بالا می‌برن.

بعد می‌پرسه:

- می‌خوایم تصمیم بگیریم که آیا از اطلاعات کاربر استفاده کنیم و کم کم گزینه‌های باب-میل‌تری به‌ش ارائه بدیم یا بذاریم کاربر به حال خودش باشه. برای این تصمیم از کدوم دیدگاه استفاده کنیم؟ دیدگاه وظیفه‌گرایانه‌ی کانت؟

کسی رأیی نمی‌ده.

- دیدگاه نتیجه‌گرایانه‌ی میل؟

کسی رأیی نمی‌ده.

- خوب گویا نظری ندارید. متأسفم که دیدگاه‌هامون درباره‌ی وسایل‌مون بیش‌تر شکل گرفته تا درباره‌ی تصمیم‌گیری‌های اخلاقی‌مون.

****

زندانی‌های سیاسی‌مون اعتصاب غذا می‌کنند و می‌میرن. بعد زندانی‌های دیگه به نشانه‌ی اعتراض اعتصاب غذا می‌کنن و می‌میرن. و هیچ کس به دادشون نمی‌رسه. چون دادشون به جای خاصی نمی‌رسه کلن.

****

و هی خرس‌های قطبی می‌میرند چون یخی پیدا نمی‌کنند که برن روش. از شنا کردن خسته می‌شن و می‌میرن.  بعد کم کم بنگلادش می‌ره زیر آب. و اون آدم‌هایی زنده می‌مونن که پول بیش‌تری برای تهیه وسایل سرمایشی دارند. و خیلی‌ها از گرما و آلوده‌گی می‌میرن.

****

بعد من فکر می‌کنم به حرف‌های جهان‌خواه که می‌گفت:

- چه طور توی پژوهش‌های علمی‌تون به جز شناخت عقلی به تجربه هم تکیه می‌کنید ولی پای دین که می‌رسه می‌خواید همه چیز مبتنی بر منطق باشه؟

****

بعد کلن حالَ‌م بد می‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 0:40  توسط مجاهد  | 

ديروز نمايشگاه بودم. به نظرم اصلن كيفيت سابقو نداشت، و به مراتب بدتر از پارسال بود. به هر حال من كتابامو خريدم و طبق معمول از اين موضوع در حد غش و ضعف ذوق‌زده‌ام:

1. دفاعي از خرد ناب / لورنس بونژور (لوغانس بونژوغ!)

انتشارات علمی فرهنگی. از این ایده دفاع می‌کنه که برای شناخت، عقل محض کافیه و نیازی به شناخت حسی نداریم.

2. نقد عقل عملي / کانت، خودش!

3. فراسوي نيك و بد / نیچه، خودش!

4. دين‌پژوهي معاصر/ علی اکبر رشاد

این آقای رشادو نمی‌شناختم ولی چون کتاباشو «کانون اندیشه‌ی جوان» ارائه می‌داد خریدمشون. (چیزی که کانون رو به نظر من به یه منبع خوب برای آشنایی با فکر اسلامی تبدیل می‌کنه اینه که تعداد قابل توجهی از اساتیدش باسواد و کم‌تعصب هستند و هم اینه دمِ دست من تشریف دارند که اگه سوالی پیش اومد می‌شه به‌شون سر زد راحت!) بعد هم این که این آقاهه خارج فقه تدریس می‌کنه (می‌دونم که خارج فقه درس دادن ملاک خوبی برا سنجش سواد نیست ولی خارج فقه درس دادن به‌تر از خارج فقه درس ندادنه!)

5. معنا منهاي معنا/ علی اکبر رشاد

درباره‌ی معنویت بدون دین

6. منطق فهم دين/ علی اکبر رشاد

7. نظریه‌ی ابتناء / علی اکبر رشاد

8. خشونت و مدارا/ علی اکبر رشاد

9. و نيچه گريه كرد/ اورين يالوم  

خونده‌بودمش و براي يه نفر ديگه خريدم! کتاب فوق‌العاده شورانگیز و تفکربرانگیزیه و شاید خیلی لذت‌بخش‌تر از خوندنِ ترجمه‌ی قلمِ عجیب و غریبِ خودِِ نیچه باشه.

10. مدادرنگی/ انتشارات یساولی // خوب من نقاشی می‌کشم دیگه! خیلی هم خوب می‌کشم سفارشی چیزی داشتید هستم:دی

11. آفیشال گاید تو تافل آی.بی.تی // همین‌جا از همه‌ی دوستان خواهش می‌کنم برای من دعا کنید، نه واسه تافل، بل که برای چیزی که تافلو واسش می‌خوام. کاری که نه خیلی قبلن جزء کارهای روزمره‌م حساب می‌شد(تافل دادن!) و هر روز توی انجامش موفق می‌شدم، حالا که برام اهمیتِ حیاتی پیدا کرده مثل احمقا می‌ترسم توش شکست بخورم. باید قدر روزهای نوجوونی‌مو بیش‌تر می‌دونستم، روزهایی که کارها رو فقط به خاطر خودشون می‌کردم و برای همین ترس شکست خییلی مسخره بود(و واقعن هم شکستی وجود نداشت). 

راستی مصطفا مستور رو هم دیدم. و ازش خواهش کردم اگه حرف جدیدی نداره دیگه کتاب ننویسه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 6:34  توسط مجاهد  |